این روز های خاکستری و بی رنگ

این روزا احساسم نسبت به خودم و زندگی و آینده به بحرانی ترین حالت خودش رسیده. بی تفاوتی، احساس بی مصرف بودن، احمق بودن و انواع اقسام احساسات منفی دیگه، همهو همه با بیشترین زوری که تو بازوشونه دارن فشار میارن و می‌خوان من رو از پا در بیارن.

هر چی زور میزنم خودمو خوب کنم، با یه دلخوری کوچیک که اکثرا خودم باعثشم همش خراب میشه و دوباره روز ها زمان لازمه تا آروم آروم یکم شرایط قابل تحمل تر بشه. این چرخه ثابتیه که چند مدته توشم. توی این شرایط بیشتر از همیشه باعث رنجش اطرافیانم می‌شم و همین من رو بیشتر اذیت میکنه و یکی از دلایل تداوم این چرخست.

گاهی وقتا احساس تنفرم نسبت به خودم انقدر زیاد میشه که دوست ندارم هیچ کسی اطرافم باشه، دوست ندارم هیچ آدمی رو ببینم و صحبتی کنم. گاهی وقتا میزنه به سرم که بیخیال همه چیز بشم و برم یه جایی که هیچ کسی نباشه، باشه، اما کاری با من نداشته باشه، طرفم نیاد که ناراحتش کنم و در نتیجه حال خودم بد تر نشه، اما از اونجایی که آدم کله خری نیستم، جراتشو ندارم و نمیتونم دور شم از جایی که هستم و همچنین توی شرایط فعلی عواقبی داره که ازشون میترسم و برام مهمن.

بهتره تو این چند مدت کمتر به آدمای اطرافم نزدیک بشم. نیازه بیشتر وقت بذارم که ببینم چند چندم با خودم، کیم و چی میخوام و چیکار باید بکنم.این دوری یکی از شرط های اون حلقه رو هم نقض می‌کنه، شاید از حلقه پریدم بیرون…

اینها میتونه شروع یک بحران باشه، شروع یک افسردگی یا شایدم شروع یک تغییر مثبت و بهتر از قبل شدن.

Categories: زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *